9 ماه و 8 روزگی
سلام محمد متین عشق مامان
امروز 3 شنبه 3 آذر ماه سال 1394
و شما 9 ماه و 8 روزته
الان یک هفته است که من میرم سر کار و شما با مامانی و خاله رقیه هستی
صبحا من ساعت 6 از خونه میام بیرون
قبلش بهت شیر میدم که تا یکی دو ساعت بعدش بتونی راحت بخوابی
البته معمولا صبحا زود از خواب پا میشی
این روزا خیلییی شیرین شدی عزیز دلم
چیزی بخوای سریع چهار دست و پا خودتو میرسونی بهش
دستتم به مبل میگیری و بلند میشی
عاشق لپ تاپ و گوشی و کنترل تلوزیونی
اگه برات آهنگ بذاریم یا دست بزنیمم خودتو تکون تکون میدی و میخندی و باسنتو قر میدی
کنترل هم تا دستت میرسه یه چند تا دگمه میزنی کل تنظیماتشو میریزی به هم و ما باز یه ساعت میگردیم ببینیم چی رو زدی که کل سیستم تلوزیونو به هم ریختی
لپ تاپم خودتو میندازی روش. عکس دسک تاپ هم یه نینی پسره خیلییی دوستش داری و همینکه میبینیش میخندی .
بعدشم میری رو کلیدای لپ تاپو هی میزنی تا سیستم هنگ کنه
از موبایل هم نگم بهتره
چند روز قبل موبایل دستت بود منم تو آشپزخونه بودم اومدم دیدم رفتی تو همه گروهای گوشیم و شکلک فرستادی
برای آقا کوروش پسر داییم هم یه عالمه استیکر تو لاین فرستاده بودی
به در دستشویی هم علاقه داری و وقتی یکی میره میری دم درشو هی صدا میکنی که درو باز کنیم
دیشب داشتم لباساتو جمع میکردم دیدم صدای دادا میاد
اومدم دیدم رفتی پشت در ورودی و از در بلند شدی و به در میکوبی و بلند دادا دا دا صدا میکنی
دیگه واست بگم که عشق ماشین لباسشویی هم هستی و هی میری کنارش و با دقت بهش نگاه میکنی
غذا خوردنتم دیدنیه 
همش میخوای خودت غذا بخوری و در یه چشم به هم زدن بشقابتو کلا چپه میکنی و بعد از روی سفره کم کم میخوری و روی غذاهات میری و کل لباساتو کثیف میکنی
عزیز دل من خیلی دلم برات تنگ میشه
هنوزم هر وقت زنگ میزنم خونه و صداتو میشنوم گریه میکنم
مامانی واسم دعا کن کارم درست بشه تا دوریمون از هم کمتر بشه
خدایا شکرت به خودت توکل کردم
تنها امیدم تویی



9 ماه و 8 روزگی
